غياث الدين بن همام الدين الحسيني ( خواند امير )

217

تاريخ حبيب السير في أخبار افراد البشر ( فارسي )

خوان از مجلس آن منبع جود و احسان بيرون رفت ديگر آنكه در تاريخ امام يافعى از صاحب عباد مرويست كه گفت در اخبار معن بن زايده خوانده‌ام كه روزى پيادهء از اهل طمع بملازمتش رسيده گفت سوار ساز مرا اى امير معن شترى و استرى و اسبى و دراز گوشى و كنيزكى بوى انعام فرموده گفت اگر ميدانستم كه ابزد تعايى مركوبى غير اينها مخلوق گردانيده ترا بر آن نيز سوار ميساختم و ايضا وجبه و كرته و عمامه و دراعه و ازارى و منديلى و مطرفى و ردائى و كسائى و جوربى از خز بوى انعام نموده گفت اگر اتخاذ لباسى ديگر از خز ميسر بودى هرآينه از آن نيز به تو ميدادم ديگر آنكه از مروان بن ابى حفصه مرويست كه گفت در وقتى كه معن بن زايده والى يمن بود روزى به من حكايت كرد كه در آن اوان كه ابو جعفر منصور در طلب من جد موفور بظهور ميرسانيد و من در بغداد مختفى بودم انديشيدم كه مبادا كسى مرا بازيابد لاجرم عزم جزم كردم كه بباديه رفته ساكن شوم هيأت خود را متغير ساخته بر شترى نشستم و عنان بدانصوب انعطاف دادم و چون از دروازهء حرب كه داخل ابواب بغداد است بيرون رفتم و از پيش راه‌داران درگذشتم شخصى سياه‌جرده كه شمشيرى حمايل داشت دست در زمام شتر من زد و شتر مرا خوابانيده دستهاى مرا بگرفت من متوهم شده گفتم چيست ترا گفت توئى آنكس كه امير المؤمنين مىطلبيده گفتم من كيستم گفت معن بن زايده گفتم بپرهيز از خداى من معن نيستم گفت دست ازين سخن بازدار من ترا بهتر از آن ميشناسم كه تو خود را و چون به اين مرتبه از وى مبالغه فهم كردم عقدى از جواهر كه همراه داشتم بيرون آورده بوى دادم و گفتم بهاى اين جواهر باضعاف مضاعف وجهى است كه بسبب وجدان من منصور به تو دهد اين را بگير و چنان مكن كه بواسطه تو خون من ريخته شود و آن سياه بر آن جواهر زواهر نظر انداخته پس از آنكه غايت قيمت آن بر وى ظاهر گشت گفت اكنون از تو چيزى مىپرسم اگر موافق واقع جواب گوئى دست از تو بازميدارم و الا فلا گفتم بپرس گفت ترا مردم بصفت جود و سخاوت موصوف ميدهند خبر ده مرا كه هرگز تمامى اموال خود را به كسى بخشيدهء گفتم نى گفت نصفى راهبه كردهء گفتم نى و همچنين سؤال ميكرد تا بعشر رسيد و من شرم داشتم كه بگويم هرگز عشر اموال خود را نيز نبخشيده‌ام لاجرم بر زبان آوردم كه گمان من اينست كه بخشش من به اين درجه رسيده باشد گفت اين سهل چيزيست من پياده‌ام و منصور مرا در ماهى بيست درم علوفه ميدهد و قيمت اين جواهر چندين هزار دينار است اكنون من اين را به تو بخشيدم تا بدانى كه در عالم كسى هست كه سخاوتش از تو بيشتر است و بجود خود معجب نباشى آنگاه عقد را در كنار من انداخته و زمام جمل را گذاشته بازگشت و من او را ندا كردم كه و اللّه نزد من كشته شدن آسان‌تر است از آنچه تو كردى و آنچه به تو مىدهم بستان كه مرا ايزد تعالى از آن بىنياز گردانيده است و او در خنده شده گفت ميخواهى كه مرا دروغگو سازى در آنچه گفتم كه جود من زياده از تست و اللّه كه هرگز آن را نگيرم و مدة العمر جهت ارتكاب اعمال خير مزد نستانم و از نظرم غائب گشت و پس از آنكه